او خواهد آمد
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ![]()
آشینادن منه بیر خبر یوخ![]()
منیم یوردوم اورمو

شهید مهدی باکری
. فارغالتحصیل رشته مهندسی مکانیک. شهردار ارومیه و این آخریها شده بود فرمانده لشکر 31 عاشورا. معروف شده بود. دیگر کسی نبود که مهدی باکری را نشناسد.
مرتب میرفت به محلههای پایین شهر، مثل علیآباد و حسینآباد و کوچههای خاکی و گلی آن را آسفالت میکرد. مینشست با کارگرها چای میخورد، غذا میخورد، حرف میزد، شوخی میکرد، تا کارها سریعتر و با رغبتتر انجام شود. اصلا هم بلد نبود ریاست کند. اما اداره کردن چرا. نه منشی داشت و نه اجازه میداد نفسش بلند پروازی کند. در اتاقش هم همیشه باز بود.
فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: «آره. اون بیل رو بردار بیار از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: «آقای شهردار! شما چرا؟» گفت: «من و اونها نداره. کار نباید زمین بمونه.» بیل میزد عینهو کارگرها، عریق میریخت عینهو کار کارگرها!
برادرم هر دویمان را خوب میشناخت. آمد به من گفت: «زندگی کردن با مهدی خیلی سختهها، صفیه»
گفتم: «میدونم» گفت: «مطمئنی پشیمان نمیشوی؟» با اطمینان کامل گفتم: «بله» شاید فکر مهریه هم از همینجا توی ذهنم شکل گرفت که باید ساده باشد. آنقدر ساده که هیچکس نتواند فکرش را بکند. مهدی هم به همین فکر میکرد، وقتی گفت: «یک جلد کلامالله و یک قبضه کلت» شادی در چشمهای هر دویمان و در سکوتی که پیش آمد، موج زد.

رفتم گفتم: «ممکن است حمید جا بمونه، بذاز برن بیارنش!» گفت: «حمید دیگه شهید شده، باید بمونه، اون جوانی باید برگرده که زخمی شده و میتونه زنده بمونه، هر موقع شهدای دیگه رو آوردید عقب، اون وقت حمید رو هم بیارید!» دستوره، دستور، ریاست بلد نبود، اما اداره میکرد.
دست آخر متوسل شدند به احمد کاظمی که رابطهاش با مهدی نزدیکتر بود. من وسط بودم و پیامها را میشنیدم. احمد گفت: «مهدی کجایی؟» مهدی گفت: «اگر بدونی، اگر بدونی کجا نشستم و پیش کیها نشستم.» احمد گفت: «پاشو بیا مهدی!» مهدی میگفت: «اگر بدونی دارم چه چیزها میبینم.» احمد گفت: «میدونم، میدونم. ولی دلیل نمیشه که بلند نشی بیایی.» مهدی گفت: «اگر این چیزها را که من میبینم تو هم میدیدی، یه لحظه اونجا نمیموندی.» احمد گفت: «یعنی نمیخواهی بلند...» مهدی میگفت: «احمد! پاشو بیا! بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم.» احمد گفت: «فعلا خداحافظ.» شاید ربع ساعت بیشتر طول نکشید که دیدم احمد کاظمی آمد، از همانجایی که اسکله بود. رفتم گفتم: «کجا؟» گفت: «میخوام برم پیش مهدی.» گفتم: «از اینجا نه! بیا از این رو با هم بریم!» گفت: «مگه جای دیگه هم اسکله هست؟» گفتم: «بیا حالا!...» کشیدم بردمش یک جای امن نشاندمش. گفت: «چی شده، مطمئنی؟ چرا نمیذاری برم پیش مهدی؟» سعی کردم خودم را کنترل کنم، به کیسهای نگاه کردم و گفتم: «دیگه لازم نیست.» احمد همانجا زانو زد و بغضش ترکید.
25 بهمن 63 بود. هور العظیم، کنار دجله... . یادش به خیر، تکیه کلامش بود: الله بندهسی؛ بنده خدا...!
مسافر شهر خدا
به نام او که بودنش سرمایه ازلی است به یاد آنان که بودنشان رفتنشان خبر از آن سرمایه موعود ازلی دارد
. سلام به خبر موعود، به نباء مبارک، نبی مقدس تواضع و ارادت به مترجمان وحی مکتوب که با سکوت در خلوت غربت، گه با خون در عرصه نبرد، نقش جان آفریدند و از پرده عصمت در سراسری این جهان حجاب عفاف ساختند. احترام و اکرام به پیر سفر کرده شهر انقلاب، به رهبریت و زعامت، به آنانکه در خلوت و جلوت سر از سجده خدمت بر نمی گیرد امروز من فن کلام را فراموش کرده ام، گمشده ام را چون مادری می جویم، گیسوی قلمم سخت آشفته است. غم تاریخ، دیدگانم را دوباره تاریک ساخته. سراغ او را از هرکس گرفته ایم و حال، در این جایگاه شما را به شهادت می گیرم و رو به دجله و دارلک ایستاده می گویم:امینی ای امین انقلاب، ای چنار بلند باغ عرفان، ای ناشناخته، ای مظلوم،منم همان برادر دل شکسته ات که صدای پای تو را صدای آخرین آه تو را، از مسافتهای دور شنیدم، شریان شریعتم، خونت را به قلبم پاشید، گرمای وجود ت مرا به کوره غیرت تبدیل کرده، مرا می شناسی؟ من، برادر مهدیم، منتظره بلمم، عقده ناگشوده با کریم
. از آن وقتی که ستاره ها، ماه مرا صدا زدند، از آن وقتی که آب ناز برادرم را کشید من تازه رحل قرائت سیره نبوت تو را در فرش نگاهت می نهادم، تا برای «هدایت» هم خانواده ای به زیبایی «مهدی» بنویسیم: ای اشک مجسم، ای اشک جاری، ای شمع اشک جاری، ای شمع اشک آویز، تو را به آرزویت قسم، تو را به خلوتت قسم، اگر می دانی بگو! چرا مهدی من به فریادهای آن سوی دجله پاسخ نگفت؟ برایم بگو! مهدی من چرا آتش را به آب ترجیح داد؟ آخر زبان او لحن تو را داشت، آخر او مثل تو هندسه عشق را در کتاب حساب آخرت، آموخته بود.حمید، حمید
! بگوشم مهدی، کربلا! در ستاد ملکوت چه غوغاست، صدای بچه ها خبر از عروسی می دهد، برایمان نقل بفرستین...چه بگویم در عرشم یا در فرش، در رویایم یا درغم، تنهایم یا در بالین یارانم، در آبم در کویر، برهوت خیال، اما می دانم دو بازویم بریده است، قصه عباس حسین تازه به فراز زخم رسیده است، مهدیم را بابلم در آب ربودند، امینی بی یاور را در میان سوسن و سنبل سربریدند، چشمه های چشمم تازه جوش آمده اند
. بچه گرسنه فراق، تازه شیره جان نیمه جانم را می مکد، تازه آغاز شده، ای کاش در خط مقدم مفقود می شدم، تابوت تنهایی، تازه دوشم را تاول زده، پاهایم ...آهای جماعت! اجاق این خانه خاموش نیست...آهای گرگان بیشه غفلت، خموش
! آتش این مشعل همچنان بر افروخته است، آباد است این سرزمین! آزاد است این ذوالجناح، بگذارید در کوی و برزن بگردد. او متعلق به صاحب دین است، او هر کجا رسید دجال از آنجا فرار خواهد کرد. به چشمان او بنگرید بوسه مهدی، حمید، عارفیان، مرتضی بروجردی، کاوه و امینی را خواهید دید. محرم، شعبان، رمضان، فجر، بیت المقدس، کربلاها، من آشفته ام .مرا موج یار گرفته است، برادران من به قصد دیدار حسین زهرا، مرتضای احمد، در شما فرود آمدند در جلگه های دعایتان، آنها را دیدم در شیارهای گریه تان صدا گره می زدند
. شما امینی را که از مقصد دارلک، مهدی را که از مقصد دجله راهی شده بودند ندیدید؟!از نشانه هایشان بگویم؟ چشم
! بگذارید حافظه جانم را متراکم کنم، آنها به ممارست هندسه عشق، مهارت داشتند، آنها روادید هجرت در دست داشتند، آنها مدال اشک، شمع و پاکیزگی را به سینه می زدند آنها مهر غیرت در پیشانی داشتند، لهجه آنها، لحن قرآن داشت. تبدیلاً به زبان «سکوت» سخن می گفتند، اما خطشان خط عصمت و طهارت بود. وقتی به سراغ حسین زهرا(ع) می رفتند، در شناسنلمه پاکی و معصومیت تازه یک یا دو ساله بودند، باز نشناختند؟!ای ایام خدا، شما را به قداستتان قسم، حداقل شما مرا یاری دهید، حداقل بگویید اینان بعد از شما کجا رفتند، آیا می شود باز راه رفت، آیا باز نشانی دیگر لازم است؟
از زبان افتادم، از گلو تا نای دل سوختم، خدا چقدر سخت است گم شدن، آنان گم شدند در شهر جان و من
...آنان بی صدا رفتند و من در ترافیک لقلقه زبان خفه شدم اما
... ساکت! آفتاب می دمد، تازه دارند دامنه ها را سبزه ها را می شویند، شیشه ها، شبنم می چینند، چه خلوت شد دشت پهناور، حجابها پژمردند، آنها آرام، متین با یک شاخه تبسم بله! بله بدرود
بدرود باکری ![]()
بدرود امینی ![]()
شهردار كجاست ؟
در يك شب باراني پس ا ز 12 ساعت بارندگي،
تلفني به ما اطلاع دادند كه در بعضي از
نقاط سيل آمده است. ما آقا مهدي را كه در
آن زمان شهردار اروميه بود خبر كرديم و
ايشان به سرعت گروههاي امداد را به
منطقه سيل زده اعزام كرد. نيروهاي آماده
درشهرداري و افراد داوطلب به ياري آسيب
ديدگان شتافتند و آقا مهدي همراه آخرين
گروه به سمت منطقه حركت كرد. همه در حال
كمك بودند، كف كوچهها تا نزديك زانو از
گل و لاي بود. با خراب شدن ديوار، سقف
خانهها فرو ميريخت. در كنار يك خانه
پيرزني به شيون نشسته بود و فرياد
ميكرد و مردم براي بيرون آوردن اثاثيه
منزلش تلاش ميكردند. در ميان
ياريدهندگان چشم پيرزن به آقا مهدي كه
سخت كار ميكرد، افتاد. به او نزديك شد و
گفت: «خدا عوضت بدهد مادر! انشاءالله خير
ببيني! نميدانم اين شهردار كجاست. اي
كاش يك ذره از غيرت و شرف شما در وجود او
بود.» آقا مهدي لبخند مليح بر لب آورد و
گفت: «بله مادر، اي كاش بود!»
![]()
منبع:كتاب خداحافظ سردار